تبليغاتX
تنهايي


تنهايي

اول به نام عشق. . . دوم به نام تو. . . سوم به ياد مرگ . . . بر لوح شيشه اي قلبت

هر روز به کنار دریا نشسته و نظاره می شدم کلنجارش را با آسمان وباد!چنگال نیرومندش را به سوی آن

 دو پرت می کرد و بر صورت آنها چنگ!

می نشستم تا بدانم که پیروز میدان است؟!

آسمان که دلداده به باد است و دریا دلداده به آسمان!

روز ها و شب ها گذشت و پایان نگرفت این جنجال به پاشده!

روز ها آسمان سپید پوش و شب ها از ستیز این دو سیه پوش!

قصه این بود آسمان و باد دلداده بودند به هم اما دریا چه دریا دیوانه و مجنون و شیدای آسمان!

حال من نظاره گر بودم ستیز دو عاشق را!تمامی نداشت و چشمانم از خیرگی به مانند بیابانی برهوت

خشکید! خشکید و به زمین سرد سرازیر شد گرما بخشید به زمین سرد!

اسم مرا ساحل قراردادند. حال من هم جزعی از کشمکش شدم! دریا دستانش را به سویم پرتاب میکند

 تا بگیرم و به یاری اش شتابم!اما من نمی دانم حق به که دهم من قاضی خوبی نبودم!

فقط می دانستم که آسمان تا چه حد نگون بخت است!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 12:34 توسط ترانه| |

کنار حوض فیروزه ایمادر بزرگ نشسته بودم و به او می اندیشیدم.....

به نگاه های عمیق و چشمان زیبایش....

یعنی می شد.....یعنی می شد دوباره آن نگاه ها را ببینم وتا اعماق وجودم را بلرزاند.....

یعنی می شد پیک دوستت دارم را از او دریافت کنم....

یعنی می شد خود را در کنار او مجسم کنم....

در همین می شد ها بودم که وجودم لرزید نگاهی تمام وجودم را نظاره گر شد ...

آری می شد ولی به حقیقت پیوست و من آن نگاه خیره کننده را دوباری دیدم حالا نوبت به می شد ها و معنی های دیگر است.....

پس چه شد او رفت به سراغ مادر بزرگ می شد دوم این نبود؟!؟!

در دل هم خوشحال هم غمگین...خوشحال بابت می شد اولی...و غمگین بابت حقیقت نگرفتن دیگری...

با خودم گفتم خب ...اگر آن های دیگر به حقیقت نپیوستند اشکالی ندارد و لااقل اولی که به حقیقت کشید...

پایکوبی می کنم بابت آن ...شاید یعنی هاب دیگر هم روزی به حقیقت تبدیل گردد!!!

خدا می داند و بس!

در دلم جرقه ی امید زده شد یعنی دوباره او را خواهم دید....

او رفت!از خانه مادر بزرگ رفت!

جرقه امیدم خاموش شد شاید برای همیشه...با این خیال چشمانم نمناک گشت نه این خیال تلخیست!صدای دلنشین مادربزرگ مرا به خود خواند....

-دخترم

-آمدم مادر جان....

به حالت دو از پله های زیبای مادربزرگ که با گلدان های شعمدانی تزیین شده بود بالا رفتم....

مادربزرگ در کنار گلدان های زیبایش نشسته بود و با حالتی مهربان و با تبسمی بر لب به من می نگریست...

به نزدیکش رفتم:

-کاری داشتین مادر جون؟

تبسم مادر به لبخندی پررنگ تبدیل شد!و بر زبان راند:

-دخترم جوانی همین چند دقیقه پیش تو را از من طلب کرد و خواستار با تو بودن بود!

رویا یم به حققت مبدل گشت.

با عرض پوزش از تمامی دوستانم به علت دیر کردن در آپ!و تشکر بابت سر زدن به این وب با امید آپ جدید و دو باره پوزش بابت خاموش کردن شعله ی امید در دل با صفایتان!

ببخشید که یه خورده ادبی شد!

نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 19:16 توسط ترانه| |

يادت می آيد آن شب های رويايي

بودم غرق آن دو چشمان دريايي

ماند از آن شب ها برلب ها داغ حسرت

هرشب در خوابت می بينم که مي آيي

اگرم شده تا به قيامت,به اميد وفای تو باشم

به خدا ندهم به دو عالم نفسی که برای تو باشم

شب من,شب تو,شب مهتاب,اثری زنگاه تو دارد

تو بمان, تو بدان که وجودت, دل و ديده به راه تو دارد

دل من گله از شب هجران به وصال نگاه تو دارد

نگذر دگر از دل زارم که اميد پناه تو دارد

چشمت می خواند مرا, عاشق می داند مرا

ترسم اين عشق نهان,در خون غلتاند مرا

اشتباه نکنید این مطلب از من نیست!چون از این مطلب خوشم اومده بود گذاشتم!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 15:20 توسط ترانه| |

کتاب زندگی را ورق می زنم....لحظه لحظه ی زندگیم ....

پر از لحظه های شیزین و تلخ از تولد گرفته تا ....از اولین دوستم تا....از اولین کسی که منو واداشت....اولین شکستم در زندگی .....اولین خیانتی که سهمم شد....اولین خیانتی که کردم....اولین باری که کتاب زندگیمو خط خطی کردم...اولین باری که مادرم به صورتم کوفت...اولین....

نه من لحظه ای خوش نداشتم پس تیغ را یر روی رگ های دستم می گذارم که روزی درخود شور زندگی داشتند و حالا تهی از...

برای آخرین بار به تمام لحظات زندگیم بدرود می گویم....آری بدرود....بدرود بر تو ای زندگیه نفرتی....

بدرود بر تو ای جسم بی ارزش من...بدرود برتمام کسانی که از خود متنفرشان کردم....بدرود بر تو ای یار با وفایم

بدرود

(این مطلب رو خودم گفتم شخصیتشم خیالیه)وصيت نامه

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 15:23 توسط ترانه| |

تنهام و بی کس ....

غرق در رویای که هیچگاه به حقیقت نپیوست.....

رویا رویا....آری رویا...

رویای داشتن دوباره ی یاری که رفت....

رویای داشتن یاری که دیگر باز نمی گردد....

رویای داشتن پدر ی که هیچگاه نداشتمش....

رویای  روزی را که دیگر خیانتی نباشد ....

خیانت کاریی نباشد....

آما باز می گوییم این رویاست و ....

رویا در خواب به حقیقت میپیوندد.

بدرود

(این مطلب رو خودم گفتم و شخصیتشم خیالیه)

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 15:10 توسط ترانه| |

زمانی که تورا با آن دخترک دیدم نمی گذرد خود آنجا بودم تورا دیدم....

تو چگونه توانستی این گونه مرا...

خدایا...چه کنم؟ بی وفایی او برایم ضربه ی آخر بود...تنها دلیل برای زنده ماندن او بود وحال...بی وفایی کرد....

دیگر دلیلی ندارم برای زنده ماندن....

کنار دیوار اتاقم طنابی است بر می دارمش پدر قبل تر از...گره ای برایم گفت که بدانم ....گره ای برای مرگ می زنم تا نمانم.....

گره زدم طناب را به گردن انداختم ....

مادر در خانه نیست...پدر دیگر در این دنیا نیست....

ای پدر من برای عشقم به پیشگاه تو و حق می آیم و با مادر ی با سینه ای پر درد بدرود می گویم.....

بدرود

 خدا نگهداره همتون ....

(این مطلب رو خودم گفتم شخصیتشم خیالیه)

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 15:3 توسط ترانه| |

نمی دانم امشب در دل چه دارد که با صدای فریادش از خواب امشب با حراس براخواستم.....

گویی دل پری دارد این.....

گویی شکوهها دارد از این.....

خدایا می توان گفت ازعصبانیت به مانند شمشیری شده که مانعش هیچ نخواهد بود......

برق نگاهش دل همه را میلرزاند ....

کودکان از عصبانیتش به زیر تخت پناه میبرند.....

خدایا تو خود می دانی و بس که در دل چه دارد.....

نگاهی زیر زیرانه به او می اندازم تا سوالی بپرسم اما....

به سرعت پشیمانمی شوم....

 زیرا با برق نگاهش مرا به سوکت وا می دارد.....

گویی زمین می داند چه شده....

می نشینم و آرام آرام در گوشش زمزمه می کنم و سوالم را باز گو....

چه شده؟تو می دانی؟

با صدایی که گویی از اعماق وجودش بیرون می آید پاسخ می گویید.....

آری می دانم که دلش را آزده!!!....

به سرعت سوالم را می گوییم:که.....

آسمان تیز بین از نجوای من و زمین آگاه شد با صاعقه ی خود بر ما کوفت....

من و زمین را به دو طرف پرت کرد.....

دوباره دور از چشمان تیز بین اسمان نیل گون پرسیدم :که؟؟؟

گفت:دریا

گفتم:چه گون؟

دریا به او خیانت کرده و اکنون .....

واکنون چه؟

واکنون خورشید معشوقهی اوست!خورشید و دریا با هم ابر را واسته این خبر کردند ....

آسمان نیز ابر را گرفت و بر روی صورت خورشید قرار داد تا دریا دیگر معشوقه ی خویش را نبیند.....

حال دریا وآسمان در ستیزند.....

بعد از نجوا های زمین به کناری آمدم و به آسمان  نگریستم به آسمانی که همه از....

دلگشادی او الگو بر می دارند. 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 15:42 توسط ترانه| |

سسسسسسسسسسسسسلاااااااااااااااااااامممممممممممممممم

حال شما چطوره؟!!!

حتماًحتماًحتماً خوبيد............منم خوبم.................(حالا کی از تو پرسيد؟؟؟؟؟) خب خب خب بگذريم ............برام دست بزنين دختر خوبی بودم اولين آپ مو کردم!!!!ححححححححححححححوررررررررا

خب خب قصدم برای گذاشتن اين وب........ام ام ام ام........راستش همينجوری وب ساختم قصدی نداشتم!!!! ولی .....يادم اومد قصدم شادی و نشاط اوردن واسه شماس!!!okkkkkkkkkkkk!!!!!

خب اول بگم بری قرص سردرد بخوری چون مطالبم در حد هوا فضا باحاله!!!حالا از ما گفتن بود!!!گفتم که نگی رفيق نيمه راهه!!!!!!

اعتماد به نفسم خيلی بالاس نه؟؟؟!!!! خب برو مطلبای ديگرو بخون عزيزم مزاحمت نمی شم!!!.........بدرود

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 18:16 توسط ترانه| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ