می دوتم خیلی وقته که پیدام نیست
بهونه تراشی نمی کنم بگم واسه امتحاناته و....
مهم این چیزانیست مهم یه چیزه اینکه ...
بلاخره اومدم....
دوست داشتم اینبار شادیم کامل می شد و حرف دلشو رو می کرد و...
ولی باز همون نگاه و بازم فقط از اون مهر قرمز سکوت
کاشکی دلمو میزدم به در یا و می گفتم ......
ولی نشد ولی نمی شه ولی نمی تونم ولی...
دلم کوچیکه ...دلم ...
خیلی وقته چیزی ننوشتم مثل گذشته نمی تونم حرف دلم رو ..
به راحتی با کلمات بیان کنم برام سخته...
ایندفعه تو مهمونی بود ....
رو در رو ولی چیزی نشد ....
چرا یه چیزی شد ..
دلم برای بار دوم لرزید و از دستام که بی جون بی جون بود مثل
یه لیوان که از روی یه میز قدیمی موقع زلزله می فته زمین افتاد و
دوباره من منتظرش بودم که بیاد و تکه های لیوان دلم رو از روی زمین سرد
جمع کنه ولی نکرد و فقط با یه نگاه فقد شدت زلزله رو برام بیشتر کرد...
حالا موندم با خرابی های زلزله چیکار کنم
اونجا تو مهمونی فقط بهم نگاه کرد عمیق عمیق ومنم مثل
دخترای ایرانی نگاه کردم منتها نه به اون به زمین!
هر دفعه اینجوری بهم نگاه می کنه ناخوداگاه به زمین نگاه می کنم نمی تونم تو چشاش نگاه کنم
و یعد از مهمونی به خودم لعین می فرستم که چرا به صورتش نگاه نکردم که به اون بفهمونم که....
تو مهمونی جز نگاهش به من یه جوری با حرفاشم به من فهموند ولی شاید من دارم مثل
دخترای خیال پرداز رفتار می کنم و اصلاْ احساس کردم که بهم نگاه می کنه ولی نه
ایندفعه تقریباْ همه شک کرده بودن
دختر عموش پسر خالم دختر خالم پسر عموش خواهرش وتقریباْ همه.....
این همه شاهد برای یه عشق گواهن نیستن؟
