تبليغاتX
تنهايي

تنهايي

اول به نام عشق. . . دوم به نام تو. . . سوم به ياد مرگ . . . بر لوح شيشه اي قلبت

تو این دنیای دیونه تو تنهایی این خونه

دلم بازم گرفت

تا میای به این دنیای دیونه عادت کنی

تا میای بگی دنیا آروم شده

دنیا بد نیس مثل قبل

آدمای خوبی هم پیدا می شه مثل قبل

یه هو دیونگیش گل میکنه

 دوباره مثل قدیم

نمی دونم تقصیر از منه

دوباره مثل قدیم 

که دنیا دیونه بود

مثل حالا

دو باره دیوارای خونه نصفه نیممو

خونه ای که دیواراشو با رنگ عشق

رنگ کرده بودم

با گچ مشکی سرنوشت

 خط کشید

رو سقف خونه که امیدی بود برام

نوشت

(برو به درک اینه سرنوشت )

بازم ساک دلم

پر شد  از کینه های ریز ودرشت

کینه از این زندگی کینه از این همه درد

کینه از این سرنوشت

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 10:48  توسط ترانه  | 

بعد از یه مدت طولانی با کمی شادی با کمی غم

می دوتم خیلی وقته که پیدام نیست 

بهونه تراشی نمی کنم بگم واسه امتحاناته و....

مهم این چیزانیست مهم یه چیزه اینکه ...

بلاخره اومدم....

دوست داشتم اینبار شادیم کامل می شد و حرف دلشو رو می کرد و...

ولی باز همون نگاه و بازم فقط از اون مهر قرمز سکوت

کاشکی دلمو میزدم به در یا و می گفتم ......

ولی نشد ولی نمی شه ولی نمی تونم ولی...

دلم کوچیکه ...دلم ...

خیلی وقته چیزی ننوشتم مثل گذشته نمی تونم حرف دلم رو ..

به راحتی با کلمات بیان کنم  برام سخته...

ایندفعه تو مهمونی بود ....

رو در رو ولی چیزی نشد ....

چرا یه چیزی شد ..

دلم برای بار دوم لرزید و از دستام که بی جون بی جون بود مثل

یه لیوان که از روی یه میز قدیمی موقع زلزله می فته زمین افتاد و

دوباره من منتظرش بودم که بیاد و تکه های لیوان دلم رو از روی زمین سرد

جمع کنه ولی نکرد و فقط با یه نگاه فقد شدت زلزله رو برام بیشتر کرد...

حالا موندم با خرابی های زلزله چیکار کنم

اونجا تو مهمونی فقط بهم نگاه کرد عمیق عمیق ومنم مثل

دخترای ایرانی نگاه کردم منتها نه به اون به زمین!

هر دفعه اینجوری بهم نگاه می کنه ناخوداگاه به زمین نگاه می کنم نمی تونم تو چشاش نگاه کنم

و یعد از مهمونی به خودم لعین می فرستم که چرا به صورتش نگاه نکردم که به اون بفهمونم که....

تو مهمونی جز نگاهش به من یه جوری با حرفاشم به من فهموند ولی شاید من دارم مثل

دخترای خیال پرداز رفتار می کنم و اصلاْ احساس کردم که بهم نگاه می کنه ولی نه

ایندفعه تقریباْ همه شک کرده بودن

دختر عموش پسر خالم دختر خالم پسر عموش خواهرش وتقریباْ همه.....

این همه شاهد برای یه عشق گواهن نیستن؟ 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت 17:20  توسط ترانه  | 

عید

باز عید آمد

نوروز آمد

طبیعت لباس نو پوشید

اما من غمم پابرجاست

عید مبارک

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 13:8  توسط ترانه  | 

فرق

...

دیدمش

اینبار اون فرق می کرد

منم فرق می کردم

هردو مون از عجایب بودیم

تو نگاش یه چیز دیگه بود

وقتی وارد شد قلبم لرزید

دوست داشتم ثانیه ها وایمیستادن تا یه دل سیر نگاه کنم

این دفعه فرق می کرد...

آسمون برام قشنگتر شده بود

دلم می لرزید

وقتی کنار شومینه به بهانه ی گرم کردن خودش ایستاده بود

 تا بهتر تو اشپزخونه رو دید بزنه که مبادا...

یه لحظه از دیدنم غافل بشه 

وقتی نگام  کرد دست و پامو گم کردم دیگه همون ترانه بی تفاوت نبودم

 البته تو دلم طوفان بود و بیرونم خاموش خودم دونستم ولی اون نفهمید 

ایندفعه فرق می کرد

اون ...

من....

وقتی داشت می رفت

آسمونم سیاه شد

اشکم جاری شد

 لرزان دستام

دلم شکست

چاره ای نبود باید می رفت

تقصیر اون نبود

اون می خواست بمونه ولی افسوس

فاصله زیاد است

باید می رفت

اما این رفتن به معنای  اتمام عشق نبود به معنای شروع عشق بود

(آپ این دفعه هم فرق می کرد)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 17:39  توسط ترانه  | 

تاب طلایی...

من بر تاب طلايی خورشيد نشسته و به آسمان نيلگون خيره!

در ذهن تلاطم!

تو!

من!

آسمان زندگی ام را خالق ورق زد و سياهی و ظلمات همه جا را در بر گرفت!

من در آغوش هلال ماه آرام گرفته ودرتو انديشه

ماه برايم لالايی می سرايد و داستان می گويد آری داستان جنون مجنون و دلبری ليلی!

من با ذهنی مالامال از ترس دوری تو مثل مجنون!به خواب می روم!

خوابی ديدم زيبا!

من و تو در اوج آسمان در باغ بهشت قدم می نهيم!

و تک تک پله های باغ را طی کرديم تا به او برسيم اما...

دست اهريمن ما را از هم دور ساخت!

و تو را به قعر جهنم برد!

من با تو بخاطر عشق تو به جهنم پای گذاردم!

تو را از خوناب ها بيرون کشيدم!

از جهنم نفرينی فرار می کرديم

اما در ها را قفل زده بودند و ما اجازه ی خروج ند اشتيم!

از کابوس شب برخاستم

پروردگار صفحه ای ديگر را ورق زده بود اين بار به جای ظلمات نور در چشمانم تابيد!

رب صد صفحه را ورق زد و مرا به باغ بهشت برد

رويايم به حقيقت پيوست

اما ديگر دست اهريمنی تو را از من جدا نساخت و نخواهد ساخت!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 10:8  توسط ترانه  | 

نظاره

هر روز به کنار دریا نشسته و نظاره می شدم کلنجارش را با آسمان وباد!چنگال نیرومندش را به سوی آن

 دو پرت می کرد و بر صورت آنها چنگ!

می نشستم تا بدانم که پیروز میدان است؟!

آسمان که دلداده به باد است و دریا دلداده به آسمان!

روز ها و شب ها گذشت و پایان نگرفت این جنجال به پاشده!

روز ها آسمان سپید پوش و شب ها از ستیز این دو سیه پوش!

قصه این بود آسمان و باد دلداده بودند به هم اما دریا چه دریا دیوانه و مجنون و شیدای آسمان!

حال من نظاره گر بودم ستیز دو عاشق را!تمامی نداشت و چشمانم از خیرگی به مانند بیابانی برهوت

خشکید! خشکید و به زمین سرد سرازیر شد گرما بخشید به زمین سرد!

اسم مرا ساحل قراردادند. حال من هم جزعی از کشمکش شدم! دریا دستانش را به سویم پرتاب میکند

 تا بگیرم و به یاری اش شتابم!اما من نمی دانم حق به که دهم من قاضی خوبی نبودم!

فقط می دانستم که آسمان تا چه حد نگون بخت است!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 12:34  توسط ترانه  | 

رویا...

کنار حوض فیروزه ایمادر بزرگ نشسته بودم و به او می اندیشیدم.....

به نگاه های عمیق و چشمان زیبایش....

یعنی می شد.....یعنی می شد دوباره آن نگاه ها را ببینم وتا اعماق وجودم را بلرزاند.....

یعنی می شد پیک دوستت دارم را از او دریافت کنم....

یعنی می شد خود را در کنار او مجسم کنم....

در همین می شد ها بودم که وجودم لرزید نگاهی تمام وجودم را نظاره گر شد ...

آری می شد ولی به حقیقت پیوست و من آن نگاه خیره کننده را دوباری دیدم حالا نوبت به می شد ها و معنی های دیگر است.....

پس چه شد او رفت به سراغ مادر بزرگ می شد دوم این نبود؟!؟!

در دل هم خوشحال هم غمگین...خوشحال بابت می شد اولی...و غمگین بابت حقیقت نگرفتن دیگری...

با خودم گفتم خب ...اگر آن های دیگر به حقیقت نپیوستند اشکالی ندارد و لااقل اولی که به حقیقت کشید...

پایکوبی می کنم بابت آن ...شاید یعنی هاب دیگر هم روزی به حقیقت تبدیل گردد!!!

خدا می داند و بس!

در دلم جرقه ی امید زده شد یعنی دوباره او را خواهم دید....

او رفت!از خانه مادر بزرگ رفت!

جرقه امیدم خاموش شد شاید برای همیشه...با این خیال چشمانم نمناک گشت نه این خیال تلخیست!صدای دلنشین مادربزرگ مرا به خود خواند....

-دخترم

-آمدم مادر جان....

به حالت دو از پله های زیبای مادربزرگ که با گلدان های شعمدانی تزیین شده بود بالا رفتم....

مادربزرگ در کنار گلدان های زیبایش نشسته بود و با حالتی مهربان و با تبسمی بر لب به من می نگریست...

به نزدیکش رفتم:

-کاری داشتین مادر جون؟

تبسم مادر به لبخندی پررنگ تبدیل شد!و بر زبان راند:

-دخترم جوانی همین چند دقیقه پیش تو را از من طلب کرد و خواستار با تو بودن بود!

رویا یم به حققت مبدل گشت.

با عرض پوزش از تمامی دوستانم به علت دیر کردن در آپ!و تشکر بابت سر زدن به این وب با امید آپ جدید و دو باره پوزش بابت خاموش کردن شعله ی امید در دل با صفایتان!

ببخشید که یه خورده ادبی شد!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 19:16  توسط ترانه  | 

یادت می آید...........؟

يادت می آيد آن شب های رويايي

بودم غرق آن دو چشمان دريايي

ماند از آن شب ها برلب ها داغ حسرت

هرشب در خوابت می بينم که مي آيي

اگرم شده تا به قيامت,به اميد وفای تو باشم

به خدا ندهم به دو عالم نفسی که برای تو باشم

شب من,شب تو,شب مهتاب,اثری زنگاه تو دارد

تو بمان, تو بدان که وجودت, دل و ديده به راه تو دارد

دل من گله از شب هجران به وصال نگاه تو دارد

نگذر دگر از دل زارم که اميد پناه تو دارد

چشمت می خواند مرا, عاشق می داند مرا

ترسم اين عشق نهان,در خون غلتاند مرا

اشتباه نکنید این مطلب از من نیست!چون از این مطلب خوشم اومده بود گذاشتم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 15:20  توسط ترانه  | 

کتاب زندگی

کتاب زندگی را ورق می زنم....لحظه لحظه ی زندگیم ....

پر از لحظه های شیزین و تلخ از تولد گرفته تا ....از اولین دوستم تا....از اولین کسی که منو واداشت....اولین شکستم در زندگی .....اولین خیانتی که سهمم شد....اولین خیانتی که کردم....اولین باری که کتاب زندگیمو خط خطی کردم...اولین باری که مادرم به صورتم کوفت...اولین....

نه من لحظه ای خوش نداشتم پس تیغ را یر روی رگ های دستم می گذارم که روزی درخود شور زندگی داشتند و حالا تهی از...

برای آخرین بار به تمام لحظات زندگیم بدرود می گویم....آری بدرود....بدرود بر تو ای زندگیه نفرتی....

بدرود بر تو ای جسم بی ارزش من...بدرود برتمام کسانی که از خود متنفرشان کردم....بدرود بر تو ای یار با وفایم

بدرود

(این مطلب رو خودم گفتم شخصیتشم خیالیه)وصيت نامه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 15:23  توسط ترانه  | 

تنها

تنهام و بی کس ....

غرق در رویای که هیچگاه به حقیقت نپیوست.....

رویا رویا....آری رویا...

رویای داشتن دوباره ی یاری که رفت....

رویای داشتن یاری که دیگر باز نمی گردد....

رویای داشتن پدر ی که هیچگاه نداشتمش....

رویای  روزی را که دیگر خیانتی نباشد ....

خیانت کاریی نباشد....

آما باز می گوییم این رویاست و ....

رویا در خواب به حقیقت میپیوندد.

بدرود

(این مطلب رو خودم گفتم و شخصیتشم خیالیه)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 15:10  توسط ترانه  | 

بدرود

زمانی که تورا با آن دخترک دیدم نمی گذرد خود آنجا بودم تورا دیدم....

تو چگونه توانستی این گونه مرا...

خدایا...چه کنم؟ بی وفایی او برایم ضربه ی آخر بود...تنها دلیل برای زنده ماندن او بود وحال...بی وفایی کرد....

دیگر دلیلی ندارم برای زنده ماندن....

کنار دیوار اتاقم طنابی است بر می دارمش پدر قبل تر از...گره ای برایم گفت که بدانم ....گره ای برای مرگ می زنم تا نمانم.....

گره زدم طناب را به گردن انداختم ....

مادر در خانه نیست...پدر دیگر در این دنیا نیست....

ای پدر من برای عشقم به پیشگاه تو و حق می آیم و با مادر ی با سینه ای پر درد بدرود می گویم.....

بدرود

 خدا نگهداره همتون ....

(این مطلب رو خودم گفتم شخصیتشم خیالیه)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 15:3  توسط ترانه  | 

شب

نمی دانم امشب در دل چه دارد که با صدای فریادش از خواب امشب با حراس براخواستم.....

گویی دل پری دارد این.....

گویی شکوهها دارد از این.....

خدایا می توان گفت ازعصبانیت به مانند شمشیری شده که مانعش هیچ نخواهد بود......

برق نگاهش دل همه را میلرزاند ....

کودکان از عصبانیتش به زیر تخت پناه میبرند.....

خدایا تو خود می دانی و بس که در دل چه دارد.....

نگاهی زیر زیرانه به او می اندازم تا سوالی بپرسم اما....

به سرعت پشیمانمی شوم....

 زیرا با برق نگاهش مرا به سوکت وا می دارد.....

گویی زمین می داند چه شده....

می نشینم و آرام آرام در گوشش زمزمه می کنم و سوالم را باز گو....

چه شده؟تو می دانی؟

با صدایی که گویی از اعماق وجودش بیرون می آید پاسخ می گویید.....

آری می دانم که دلش را آزده!!!....

به سرعت سوالم را می گوییم:که.....

آسمان تیز بین از نجوای من و زمین آگاه شد با صاعقه ی خود بر ما کوفت....

من و زمین را به دو طرف پرت کرد.....

دوباره دور از چشمان تیز بین اسمان نیل گون پرسیدم :که؟؟؟

گفت:دریا

گفتم:چه گون؟

دریا به او خیانت کرده و اکنون .....

واکنون چه؟

واکنون خورشید معشوقهی اوست!خورشید و دریا با هم ابر را واسته این خبر کردند ....

آسمان نیز ابر را گرفت و بر روی صورت خورشید قرار داد تا دریا دیگر معشوقه ی خویش را نبیند.....

حال دریا وآسمان در ستیزند.....

بعد از نجوا های زمین به کناری آمدم و به آسمان  نگریستم به آسمانی که همه از....

دلگشادی او الگو بر می دارند. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 15:42  توسط ترانه  | 

سلام اول

سسسسسسسسسسسسسلاااااااااااااااااااامممممممممممممممم

حال شما چطوره؟!!!

حتماًحتماًحتماً خوبيد............منم خوبم.................(حالا کی از تو پرسيد؟؟؟؟؟) خب خب خب بگذريم ............برام دست بزنين دختر خوبی بودم اولين آپ مو کردم!!!!ححححححححححححححوررررررررا

خب خب قصدم برای گذاشتن اين وب........ام ام ام ام........راستش همينجوری وب ساختم قصدی نداشتم!!!! ولی .....يادم اومد قصدم شادی و نشاط اوردن واسه شماس!!!okkkkkkkkkkkk!!!!!

خب اول بگم بری قرص سردرد بخوری چون مطالبم در حد هوا فضا باحاله!!!حالا از ما گفتن بود!!!گفتم که نگی رفيق نيمه راهه!!!!!!

اعتماد به نفسم خيلی بالاس نه؟؟؟!!!! خب برو مطلبای ديگرو بخون عزيزم مزاحمت نمی شم!!!.........بدرود

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 18:16  توسط ترانه  |